** تنها ترین تنها منم **

عشــــــــــق بــــــــی وفــــــــای مـــــن


عشق بی وفای من


دلم گرفته بود ، آن لحظه دلم هوای آغوشش کرده بود

تنها اشک بود که میریخت از گونه هایم ، در آن لحظه تنها او را میخواستم در کنارم

محکم مرا در آغوش خودش گرفت ، اشکهایم را از گونه هایم پاک کرد

و در گوشم گفت : دیوانه من که اینک در کنارتم

میگفت تا آخرش باتوام ، عزیزم آرام باش ، من در کنارتم

این را گفت و کمی آرام شدم ، اشک از چشمانم میریخت ،

دلم خالی شد و همین شد که من خوشحال شدم

مدتی گذشت دلم گرفته بود و او در کنارم نبود ، دلم گرفته بود او دلش با من نبود

دیگر او نبود تا اشکهایم را پاک کند ، با حضورش مرا آرام کند

در این لحظه تنها و دلگیر ، او نیز مرا تنها گذاشته بود

حالا وقتش نبود که نباشی ، حالا وقتش نبود که مرا در حسرت بودنت بگذاری

اینک در این لحظه ی تلخ و دلگیر تنها وجودت مرا آرام میکند،

آن حرفها ، همان حرفها را یادت هست؟ آنها مرا آرام میکند

تو اینک کجایی که حال مرا عوض کنی ، کجایی که مرا ناز کنی...

مگر نگفته بودی همیشه با منی ، مگر نگفته بودی نمیگذاری

دیگر حالم اینگونه شود ، نمیگذاری حالم خراب شود

معنی دلتنگی را میفهمی؟ تو اصلا میفهمی دلم چقدر برایت تنگ شده ؟

میفهمی چقدر دوستت دارم؟ میفهمی بدون تو این زندگی را نمیخواهم؟

میفهمی که اینک در این لحظه تنها به تو نیاز دارم؟

پس کجای ای عشق بی وفای من؟

کجایی که آرامم کنی ، کجایی که مثل آن روز مرا محکم  

در آغوش بگیری و با من درد دل کنی

دلم برای حرفهایت ، امیدهایت یک ذره شده ،  

آیا هنوز بر سر آن حرفهایت هستی ؟

یا اینکه من تو را گم کردم و دیگر پیدایت نمیکنم؟

به چه کسی بگویم دلم گرفته ؟  

به چه کسی بگویم تنها یک نفر است که میتواند آرامم کند ،

به چه کسی بگویم دردهای این دل خسته ،  

به چه کسی  بگویم عاشقم ولی تنها ، تنها ، تنهای تنها....

عاشق باشی و تنها باشی ،  

این رسمش نیست اگر بخواهی در این لحظه به یاد من نباشی ...

 بیا مرا با آن دلخوشی های پوچت آرام کن ، به همین هم قانعم!

بیا و مرا آرام کن حتی اگر از ته دلت مرا نخواهی ،  

حتی اگر دوستم نداشته باشی.... 


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 15:11  توسط یه عاشق تنها   | 

چــــــــــرا بی خـــــــبر رفـــــــــتی؟


چرا بی خبر رفتی؟


رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟

فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟

مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟

مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟

تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی

چه زود فراموشم کردی ،

مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی

مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟

مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟

مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری

پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ،

عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!

باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای

دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ،  

نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم

رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد

رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!

کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ،

کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ،

کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی !

چرا بی خبر رفتی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 11:0  توسط یه عاشق تنها   | 

دل ساده ام

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com


کلافه و بی قرارم ، خبری از گذر زمان ندارم

دستهایم میلرزد ، اینک روز است یا شب ، این را هم نمی دانم

تنها دردی در سینه دارم و بغضی  که گلویم را می فشارد

تمام وجودم سرد است ، سیاهی لحظه هایم کار سرنوشت است

من دیوانه چقدر ساده بودم ، من عاشق چقدر بیچاره بودم

نمیخواستم عاشق شوم ، قلبم اسیر رویاهایم شد

رویاهایی که با تو داشتم ، کاش یاد تو را در خاطرم نداشتم

خواستم تو را فراموش کنم ، فراموشی را فراموش کردم

خواستم اشک نریزم ، یک عالمه بغض در گلویم را جمع کردم

کلافه و بی قرارم ، مثل این است که دیگر هیچ امیدی ندارم

سادگی من بود که بیش از هرچیزی مرا میسوزاند،

کاش به تو اعتماد نمیکردم ، کاش تو را نمیدیدم و راه خودم را میرفتم

کاش لحظه ای که گفتی عاشقمی ، معنای عشق را نمیدانستم

همه جا مثل قلبم دلگیر است ، همه جا مثل چشمانم خیس است

همه جا مثل غروبها ، مثل پاییز و مثل این روزها نفسگیر است

همیشه میگفتم بی خیال ، اما اینبار بی خیالی به من گفت بی خیال

همیشه میگفتم میگذرد میرود ، اما اینبار گذشت و چیزی از یادم نرفت!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 12:26  توسط یه عاشق تنها   | 

بازهم می نویسم از اشک...

 

 

 

بازهم می نویسم از اشک...

 

بازهم می نویسم از اشک !!

باز از تو می نویسم ، از غم دلتنگی ات !

مینویسم که دلم هوایت را کرده است ، کاش تو را میدیدم !

 به چشمهایت خیره میشدم و با تو درد دل می کردم !


باز هم می نویسم از عشق ، از احساسی که من نسبت به تو دارم !

احساسی به لطافت دستها مهربانت ،

                  به پاکی قلبت و به قشنگی لحظه دیدار !


حالا که دل تنگم ، حالا که بغض گلویم را گرفته !

و راهی جزاشک ریختن ندارم ،  پس باز هم می نویسم ازاشک  !


همان قطره پاکی که از چشمهای خسته ام سرازیر می شود !

قطره ای که از درون آن می توان یه عالمه محبت و عشق دید !


قطره ای که درونش دلتنگی است ، غم عاشقی ست !

اری همان اشک همانی که در لحظه دیدار بر روی گونه هایم دیدی !


پرسیدی که این چیست ؟ با این که می دانستم اشک است

اما گفتم که چیزی نیست !


با دستهای مهربانت اشکهای رو گونه ام را پاک کردی و مرا آرام کردی !

برای نوشتن لحظه ای اشک ریختن باید صد ها بار کاغذ سفید دفترم را پاره

 پاره کنم ، آنگاه که از احساس زیبا می نویسم چشم هایم شروع به اشک

 ریختن می کند ، اشکهای که بر روی صجفه سفید کاغذ میریزد !


اما آیا کسی فهمید که اینها اشک است ؟

چرا اشک ؟ دلم گرفته است بخدا دلتنگ یارم !

 برای یه لحظه نگاه به چشمهایش !

 احساسی را زیباتر از اشک ریختن در لحظهای عاشقی ندیده ام !

اگر چه زیباست اما از درون تلخ تلخ است ! 

باز هم می نویسم از اشک ، تا ببینی ،

 

            بخوانی و بدانی که طاقت یک لحظه دوری ات را ندارم !

 

 

Writer By : Mehdi loghmani  

 

(( کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 22:41  توسط یه عاشق تنها   | 

در اوج تنهـــــــــــــــــــایی

                   در اوج تنهایی ام

 

صدای سکوت فضای غمگین قلبم را پیچیده ،

 تنهایی آمده و وجودم را با سردی وجودش پریشان کرده...

من در اوج بی کسی ام ، کسی نیست

اینجا جز تنهایی که همدرد من است !

برایم میخواند آوازی با صدای آرامش ،

 میداند که در قلبم چه میگذرد و میخواند راز درونی ام را !

در این آرامش ظاهری و ناخواسته ام ،

باطنی اشتفه دارم ، از صدای آواز عشق بیزارم

که مرا اینگونه در حسرت روزهای بهاری برده است !


من در اوج تنهایی ام و تنهایی در اوج خوشحالیست ،

 زیرا دیگر تنها نیست و مرا دارد !

وقتی به درد دل تنهایی گوش میکنم

با خود میگویم ای کاش که از آغاز تنها بودم که اینگونه در غم پایان ننشینم !

آن غوغایی که در روزهای عاشقی قلبم داشت دیگر ندارد ،

بقرار وبی تاب نیست ، انتظار برایش معنایی ندارد !

با اینکه در اوج تنهایی ام اما با تنهایی  رفیقم ،

 هو ام درد مرا میفهمد و هم من راز تنهایی را از نگاه پرنده تنها میخوانم !

دیگر شب و روز درد مرا نمیفهمد ، ماه نگاهش به عاشقان است ،

ستاره ها به سوی دیگر چشمک میزنند

 و خورشید به آن سو می تابد که کسی انجا به انتظار نشسته است !

من در اوج تنهایی ام و میدانم که تنهایی، 

 در این روزهای بی روح دوای درد قلب شکسته ام نیست !

گرچه پر از درد است اما باید سوخت ،

گرچه تلخ است اما باید طعمش را چشید !

تنهایی زودگذر است ، اما گذر همین چند لحظه مرا می آزارد !

خواستم به فردا امید داشته باشم ،

 غروب که رسید مرا از فردا نیز ناامید کرد !

به انتظار طلوعی دیگر مینشینم ،

یک شب دیگر در اوج تنهایی و شاید یک آغاز دیگر در فصل عاشقی !

 

 

آن غوغایی که در روزهای عاشقی قلبم داشت دیگر ندارد

 

                      بیقرار و بی تاب نیست ، انتظار برایش معنایی ندارد !

 

                                                   

Writer By : Mehdi loghmani  

 

(( کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است ))

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:18  توسط یه عاشق تنها   | 

 
........... 

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه